تبليغاتX
دی زن


دی زن

شعر باید شیپور باشد نه لالایی

گر میگیرد

از خاطراتم که میگویم :

"نه پریشانم و نه ذکرمی

نه میخوانمت برای مبادایی که میخواستمت به آن روز "

گر میگیرد

 از یائسگی این حس در نطفه مرده

و یادش می آید که دخترش روزگاری

چه میکرد زلفش با باد

و چه میکند باد با زندگی اش امروز

گر میگیرد

همچنان که دستهایش را بر سرم میکشد

دستهای عشق که دیگرم هیچ

گر میگیرد

           و امیدوار است به قرصهایی که تاوان است

تاوان دستهایی که منتظر جوانه هاست...

گر میگیرد...




نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

خوابمان میگیردتان و رخصت میدهید بکارت وجدانمان را

                                                                        به قفس حادثتان

خوابمان که بپرد

ماییم و توبه ای که رویا بوده

پایتان به خوابمان مبارک است ولی

بگذارید به غسل گذشته پاک بمانیم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

 

اگر به اقیانوس بسته بودی

و اگر به هزار دشت بکر از نبود خزان

اگر از صحاری تمام قصه های تب دار

هیچ نبودی جز پژواک صدایی ز کوهی

اگر از جاودانه ها بودی و دور از دست

هزار بار غمم نبود که پرنده ای بلند پرواز

دیگر خسته ام و

خسته شو از پرواز

بامم بی صبر توست...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

 میخندی و بهار میشود

حالی را که به نبودت محول شد

به هفت سین بی تو

نور آینه چه بی رحمانه میشکند

به قلب من...




نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

درها را پشت پرده ها نگاه دارید

اینجا نه گوشی و نه چشمی

اینجا نه قلبی

آنقدر که ترسیده از  چشمهای پس پرده...

و ایجا منی با تاریکی ناجی...

و چشمانی که زیاد می بینند

می دانم

مقصر منم...

اگر احساست مصلوب هشت سال است،مادر

اگر دیده ات نگران دستهای پس پرده هاست،پدر

مقصر همین من است

***

می خواهم به همین اتاق بمانم

به همین تاریکی بی روزنه

و تا صدایم نزدند بیرون نروم

می خواهم این دَردْشراب هشت ساله را به دُرد بنوشم...

و هفتی به هشت پر کنم

می خواهم به فاصله ندیدن ها

به عشقبازی باد و روسری ام

می خواهم به نبود پرده ها بیندیشم

می خواهم دستهایم خالی گناه شود به توبه ی هر روزه

میخواهم از یاد ببرم بَدیم را

می خواهم دوستتان داشته باشم...

***

میدانم مجنونم

لطفا به رویم نیاورید....



نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

خانه ات گم شد "عزیز"

و هر طرف هم که از دیده می گذرد

محکوم سه نقطه است...

شهرداری هم به لطف خدا

خیابان است که یک طرفه کند -و قلب تو را ـ

نام تمام شهدا را که می شمارم

به کوچه ای می رسم بی نام

و خانه ی تو آنجاست به یقین...

مفقود که نشده ای

اگرچه گم نامی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

دستی به مرگ خاطره ام می زدی و حالا نه

نامی به نام درد ها میزدی و حالا نه!


در نیمه ی این راههای گم شده و بی معنی

صادق به من  می بدی و حالا نه!


من به احساس دلت خوش بودم

نه به این چوب عقل حالا نه!


یادمان بود که خاطر نرود عشق ز ما

تو مرا سخت مدارا کنی که حالا نه!


از لا به لای این کمینه خاطره ام

پیدا شوی به یک شبی و ولی حالا نه!


یادت بماند آن همه رسوایی نغز؟

من را دوباره حل معما کنی و حالا نه!


در کنار مزار خاطره ام

اشک را می کشم که حالا نه!


اشک نفرین مرا می داند

و من دل زده از "حالا نه"!


من به نفرین آن "نه" خوش بودم

میزنی ریشخند که حالا نه؟؟؟







نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

و تقویم احساس من

به سان همان ماه سی روزه ی چار هفته ای زمستان

تورا زیاد دارد...

بمانی مثل همان دو روز

حساب نمیشوی...

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

به سراغم با چشمان بسته بیا

مهمانی پولک و ستاره دارم برایت

چشمانت را ببند

تا ستاره ستاره بماند

با چشمان باز اگر می آیی

با خودت سنگر بیاور

مهمانی  دل

مهمانی من...

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |

بیا و دست از سر خاطره ام بردار...

بمانی خاکی می شوی- میل خودت است -

باد از سر کویرم مگذران

هر قدر هم طوفان کنی

خاک کویر باقیست...

بیا و از زنگارها بیرون شو...

ماندن بی فایدست...

گفته بودی

نه! - از بالا گفته بودی :خاطره ات خاکیست ـ

با کویر شوخی نکن!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط پانته آ صفارزاده| |


Design By : Night Skin