چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
قدیمترها
در این زمانه مرزها و قیدها
شکستن صدای تو به پیله پروانه ها
و شیدن نفسهایی که نه گرم و نه برای توست
نه قدمیست بزرگ ونه در توان دستهای من
وجودت مرا به جسارتی خواند
کمرنگ اما بی پروا
زان پس
لبان تو تنها خطوط قرمزند که بی پروا میگذارانم...
چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389
مددی...
با من نه از جوار خدا که از کمر آدم سخن میگویند:
"آنجا که پرده های شش گانه به تحقیرش موظفند
جایی نزدیکتر از تو به توست"
***
و ندا میدهندم
آنطرف روزنه
آنجا که دستهای خدا منتظر است
کسی قدر غمم را چشیده و
جوابی به اندازه ی استخوان های شکسته ام
به نثار دارد
میگویند
آنجا نه ماتریالیسم زیر درخت سیب برهان میاورد
و نه مردمکان بی گردن آنطرف روشنایی
خونم را تصفیه میکنند
و دیگر نیاز نیست
از پهنای ناتوانی اثبات واقعیت خویش
در لا به لای کتابهای کراندار
به انکار حقیقتم مشغول باشم
میگویند
کافیست دستم را بگیری
تا با خود به تو سفر کنیم
پس تا میتوانم صدایت کنم
بیا و روزنه ای باش...
******************************************************************************
-هر کسی باور میکنه دستمو بگیره...
-من شاعر نیستم و فقط شعر مینویسم،کمبودها را به ناتوانیم ببخشایید...
- خستمو از حاصل عمر چیست در دستم "هیچ"...ملیکا میگه مال روزمرگیه...شما چی؟
-این یه امتحانه...
سه شنبه ششم مرداد 1388
دوباره زندگی
از خاطراتم که میگویم :
"نه پریشانم و نه ذکرمی
نه میخوانمت برای مبادایی که میخواستمت به آن روز "
گر میگیرد
از یائسگی این حس در نطفه مرده
و یادش می آید که دخترش روزگاری
چه میکرد زلفش با باد
و چه میکند باد با زندگی اش امروز
گر میگیرد
همچنان که دستهایش را بر سرم میکشد
دستهای عشق که دیگرم هیچ
گر میگیرد
و امیدوار است به قرصهایی که تاوان است
تاوان دستهایی که منتظر جوانه هاست...
گر میگیرد...
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
خواب 2
خوابمان میگیردتان و رخصت میدهید بکارت وجدانمان را
به قفس حادثتان
خوابمان که بپرد
ماییم و توبه ای که رویا بوده
پایتان به خوابمان مبارک است ولی
بگذارید به غسل گذشته پاک بمانیم
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
یادبود
اگر به اقیانوس بسته بودی
و اگر به هزار دشت بکر از نبود خزان
اگر از صحاری تمام قصه های تب دار
هیچ نبودی جز پژواک صدایی ز کوهی
اگر از جاودانه ها بودی و دور از دست
هزار بار غمم نبود که پرنده ای بلند پرواز
دیگر خسته ام و
خسته شو از پرواز
بامم بی صبر توست...
جمعه سی ام اسفند 1387
بهاریه!!!
حالی را که به نبودت محول شد
به هفت سین بی تو
نور آینه چه بی رحمانه میشکند
به قلب من...سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
به سلامتی هشت...
درها را پشت پرده ها نگاه دارید
اینجا نه گوشی و نه چشمی
اینجا نه قلبی
آنقدر که ترسیده از چشمهای پس پرده...
و ایجا منی با تاریکی ناجی...
و چشمانی که زیاد می بینند
می دانم
مقصر منم...
اگر احساست مصلوب هشت سال است،مادر
اگر دیده ات نگران دستهای پس پرده هاست،پدر
مقصر همین من است
***
می خواهم به همین اتاق بمانم
به همین تاریکی بی روزنه
و تا صدایم نزدند بیرون نروم
می خواهم این دَردْشراب هشت ساله را به دُرد بنوشم...
و هفتی به هشت پر کنم
می خواهم به فاصله ندیدن ها
به عشقبازی باد و روسری ام
می خواهم به نبود پرده ها بیندیشم
می خواهم دستهایم خالی گناه شود به توبه ی هر روزه
میخواهم از یاد ببرم بَدیم را
می خواهم دوستتان داشته باشم...
***
میدانم مجنونم
لطفا به رویم نیاورید....
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
یک،دو،سه
و هر طرف هم که از دیده می گذرد
محکوم سه نقطه است...
شهرداری هم به لطف خدا
خیابان است که یک طرفه کند -و قلب تو را ـ
نام تمام شهدا را که می شمارم
به کوچه ای می رسم بی نام
و خانه ی تو آنجاست به یقین...
مفقود که نشده ای
اگرچه گم نامی...
شنبه دوازدهم بهمن 1387
نه!!!
نامی به نام درد ها میزدی و حالا نه!
در نیمه ی این راههای گم شده و بی معنی
صادق به من می بدی و حالا نه!
من به احساس دلت خوش بودم
نه به این چوب عقل حالا نه!
یادمان بود که خاطر نرود عشق ز ما
تو مرا سخت مدارا کنی که حالا نه!
از لا به لای این کمینه خاطره ام
پیدا شوی به یک شبی و ولی حالا نه!
یادت بماند آن همه رسوایی نغز؟
من را دوباره حل معما کنی و حالا نه!
در کنار مزار خاطره ام
اشک را می کشم که حالا نه!
اشک نفرین مرا می داند
و من دل زده از "حالا نه"!
من به نفرین آن "نه" خوش بودم
میزنی ریشخند که حالا نه؟؟؟

